دستم استخون نداره!
پرده اول – مقدمه – بی ربط
دو سال پیش طرفهای ژانویه داشتم برمیگشتم ایران که دوستی, عزیزی, استادی گفت که اگر میتونم چند بسته قرص براشون ببرم ایران. از اونجایی که وزن حدی چنین محموله ای به صفر میل می کنه با کمال میل اینکار رو براشون انجام دادم
پرده دوم – واقعی
امسال وقتی فهمیدم دارن تشریف میبرن ایران ازشون درخواست کردم که دو بسته ناقابل قرص رو ببرن ایران چون یه بنده خدایی نیاز فوری داره. با واسطه پیغام دادن که اگر قضیه فورس ماژور هست حاضر هستند که یکیش رو ببرن.
خواستم بگم اینجا اینطور آدمایی میشناسم!
نوروز و شادباش های صد من یه غاز
نه می خوام ادای روشنفکری و متفاوت اندیشی در بیارم و نه قصدم تمسخر و تحقیر دوستانی است که پیام های دسته جمعی (و به تعبیر سالهای نه چندان دور فله ای) می فرستند. در ایران و قلب نوروز ارسال پیامک های دسته جمعی مد هست و در دنیای مجازی و فیسبوک, تگ کردن دسته جمعی دوستان در عکسی از هفت سین.
حداقل برای من اینگونه پیغامها و تبریکهای عمومی هیچ ارزشی ندارند. قصد نصیحت اخلاقی ندارم ولی یک لحظه مقایسه کنید ارزش پیامهای عمومی رو با تلفنی که به شما میشه و چند دقیقه ای که با دوستی قدیمی یاد و خاطرات رو زنده میکنید. حتی پیامکی که میدونید مخاطب خاصش هستید خیلی بیشتر از پیامهای فله ای ارزش داره.
پانوشت: پارسال در آستانه عید مطلبی نوشتم در رابطه با عکسهای تکی با سفره هفت سین از ۵۰ زاویه مختلف که متاسفانه به تیغ خودسانسوری کشته شد خواستم این یکی رو زنده نگه دارم!
برگی از یک نوشته
یک هفته بیشتر است که امان آقا رادیو خریده است. یک رادیو جی وی سی که از یخدان کمی کوچکتر است. عجب برق میزند. روزی چند دفعه پاکش میکند. قهوهای سیر است. گاهی هم انگار آلبالویی میزند. بلور خانم, لبههای پارچه حریر آبی رنگی را تور سفید دوخته است که بیندازد رو رادیو. رنگش اصلا با رنگ رادیو نمیخواند.
از آن وقت که رادیو آمده است تو قهوهخانه وضع کلی فرق کرده است. حبس صوت از اعتبار افتاده است. جعبه حبس صوت را با بوق بزرگ سبز رنگش گذاشتهایم تو اتاق خلوت امان آقا که دیوار به دیوار انبار است. حالا کارگران نفت بیشتر میآیند قهوهخانه که به خبرهای رادیو گوش بدهند. گاهی وقتی خبرها تمام میشود, دور هم مینشینند به گفتگو کردن. آتش جانمحمد از همهشان تیزتر است. حالا, یواش یواش از حرفهایش سر در میآورم. مثلا حالا دیگر میدانم که «استعمارگر» چه معنی میدهد و میدانم معنیاش آنطورها نیست که من و ابراهیم فکر میکردیم. به حرف ابراهیم خندهام میگیرد.
- نفت بخوره که بهتره تا خون آدمیزاد بخوره
بیدار, همه کلماتی را که به ذهن سپرده بودم تا از شفق بپرسم برایم معنی کرده است.
- ببینم بیدار, نوشته رو اون کاغذ چه معنی میده؟
باز برایم شرح میدهد.
حرفهایش عجیب و غریب است. نه خیلی عجیب و غریب … من تا حالا اینها را نفهمیدهام. باید خیلی حواسم را جمع کنم تا ملتفت شوم چه میگوید. تازه بعضی از حرفها را دوباره و سه باره هم برایم میگوید.
- مجلس از رییس دولت پرسیده که چرا انگلیسیا نصف پول نفتو باید بابت مالیات کم کنن؟ رییس دولت جواب داده, خب حقشونه, باید کم کنن … و بعد, بازم گفته, حالا فرض کنین به جای خمس کم میکنن.
به بیدار میگویم
- ولی به گمون من, فقط اولادای پیغمبر هستن که باید خمس بگیرن… انگلیسیا که تازه کافرم هسن
بیدار, لبخند میزند و برایم شرح میدهد. از حرفهایش دستگیرم میشود که رییس دولت با انگلیسیا ساخت و پاخت کرده است.
احمد محمود
داستان از زبان خالد جوانی اهوازی که تا سال چهارم بیشتر مدرسه نرفته روایت شده و در آن حال و هوای فرودستترین اقشار ایران در اهواز از قبل از ملی شدن صنعت نفت تا کودتای ۲۸ مرداد و نفوذ و محبوبیت حزب توده بین آنها به تصویر کشیده میشود. با اینکه ریتم داستان برای من کمی کند بود, توصیفهای هنرمندانه و توجه به جزئیات, تصویر کاملا روشنی از فضای داستان را ایجاد میکرد. بدبختی و فقر به اندازهای بی پرده و نزدیک نشان داده میشود که بارها خواندن کتاب را متوقف کردم تا از آن فضا فاصله بگیرم.
For sale: baby shoes, never worn
همینگوی داستان کوتاهی دارد در شش کلمه:
برای فروش: کفشهای بچه, استفاده نشده
و ظاهرا این رو بهترین کارش میدونسته.
در ادامه متن قبلی (تنبان حقیقت) جدیدا به این نتیجه رسیدم که عده ای از هموطنان شغل خود را در ساختن جملات و نسبت دادن آنها به بزرگان ساخته اند و از دیدن نتیجه آن لذت میبرند.
چند وقت پیش به مطلبی برخوردم که نویسنده به بررسی علل پخش شایعه و ایمیلهای اینچنینی پرداخته بود:
برعکس یک خلافکار که انگیزه اش دزدی و خرابکاری است انگیزه یک شایعه پراکن معلوم نیست. احتمالا مردم شایعه را پخش میکنند تا ببینند چقدر گسترش پیدا می کند و تا چه زمانی دست به دست کردن آن ادامه پیدا میکند. وقتی ایمیل جعلی آنها فوروارد میشود و دست به دست می چرخد آنوقت بر اساس استانداردهای خود از اینرو که تاثیری بر جامعه داشتند خوشحال می شوند.
اینهم جدیدترین ایمیل که تعدادی از دوستان و آشنایان با خیرخواهی برای من ارسال کرده اند و انگیزه این نوشته شد:
اگر مي خواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتي را بدانيد ، به زنان آن ملت نگاه كنيد – ناپلئون بناپارت
با جستجویی مختصر درباره نظر ناپلئون در رابطه با بانوان محترم به این جمله میرسیم:
زنان چیزی نیستند جز ماشینی برای تولید بچه
راه حل مقابله با اینگونه ایمیلها کماکان به نظرم شک کردن و جستجو است.
پانوشت: نوشته ای از وبلاگ نسوان مطلقه راجع به همین موضوع
جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم
می زد رکاب
در کوچه ای دوچرخه سواری که سر نداشت
مرغی
در باد میپرید, ولی بال و پر نداشت
طفلی
از نسل شیرخشک
خون میمکید
از مرگ مادرش
طفلک خبر نداشت
مردی نماز وحشت میخواند
در حال سجده ماند و سر از خاک بر نداشت
توپ و مسلسل و تانک
دیگر اثر نداشت
عمران صلاحی
اشتیاق, یاس و تناقض
یک
باید اعتراف کنم از همون اوایل دبیرستان دوست داشتم اینور و اونور دنیا رو ببینم خب درسم خوب بود دانشگاه خوب قبول شدم نموره استعدادی هم بود و با آغاز کار و پول درآوردن کم کم شروع کردم سرک کشیدن. فقط یک مشکل وجود داشت: هرجا میرفتم اولش خوب بود ولی بعد از چند روز دلم رو میزد. از ترکیه و دبی و همسایه های نزدیک شروع کردم تا شرق آسیا و اروپا و بعدش هم که پذیرش گرفتم و اومدم کانادا. حتی همون اوایلش هم کلی ذوق و شوق داشتم که حالا مقاله میدم و برای کنفرانس به خرج دانشگاه باز هم بیشتر سرک میکشم همین کار رو هم کردم رفتم لهستان کوره آدمسوزی اردوگاه آشویتز همونجایی که وقتی فهرست شیندلرز نشون میده آدم از ترس خودش رو خیس میکنه, رفتم پاریس تو لوور قسمت ایرانش دیگه اشکم در اومد. دیگه بهم نمی چسبید. از خودم خجالت میکشیدم. احساس میکنم دینی دارم که ادا نکردم.
دو
چند هفته پیش برای ارائه مقاله ام رفتم بوستون شهر ام آی تی و هاروارد و در یک کلام علم. وقتی خانمی که احتمالا پسرش ده سالی بزرگتر از من بود بهم گفت دوست دارم وقتی آدم معروفی میشی به دوستام نشونت بدم و بگم هی من این جوون رو میشناسم ناخودآگاه یاد ایران افتادم. یاد روزهایی که برای فارغ التحصیلی از نگهبان و مسوول کتابخانه و آموزش و اداره امور شهدا و ایثارگران امضا جمع میکردم. همون موقعها بود که به خودم گفتم دیگه برنمیگردم تو این خراب شده. یاد روز اولی افتادم که استادم رو دیدم. خیلی محترمانه بهم گفت من رو با اسم کوچکم صدا بزن و من زود عادت کردم. عادت کردم که کریسچن در وهله اول دوستم هست و سالی چند بار همه رو دعوت میکنه خونه اش به صرف شام. روزهایی که دفتر خودشه میاد دم در اتاق من و میگه بزن بریم ناهار بخوریم. عاشق صحبت راجع به تکنولوژی و محصولات اپله و از کارش لذت میبره.
سه
حکایت ما حکایت غریبیه. اینجا که هستیم همیشه افسوس میخوریم که اگر امکانات اینها رو جوونهای ایرانی داشتند صدها برابر پیشرفت میکردن. ایران هم که هستیم بعد از چند هفته زندگی غیرقابل تحمل میشه و میخوایم برگردیم. چند روزی که در سال برمیگردم ایران تا وقتی با دوستان و خانواده هستم همه چیز خوبه ولی تا پا رو از خونه بیرون میگذارم اوضاع عوض میشه. وقتی عادت کنی موقع رد شدن از خیابون ماشینها از ۳ ۴ متری تو متوقف بشن اونوقت تا یه هفته با ترس و لرز از خیابون رد میشی هرچند اینکار بیست و اندی سال برات عادی بوده. وقتی عادت کنی فروشنده بهت لبخند بزنه و سلام کنه حالا وقتی در شمال شهرش وارد مغازه میشی و فروشنده ۱۰ دقیقه بیرون داره سیگارشو میکشه حالت گرفته میشه. وقتی تو اتوبوس ایستادی و به محض بلند شدن صدای چند تا دختر جوون اکثر مردها بر میگردن و نگاه کثیفشون رو حواله صاحب صدا میکنن میخوای دیگه نباشی. اینها هیچ کدوم به دولت و حکومت هم ربطی نداره وگرنه حکایت گشتهای ارشاد و … که خودش مثنوی هفتاد من میشه.
